آقاخان محلاتی1
از سیصد سال قبل تاکنون، خارجیان همیشه بفرقه های مذهبی در ایران و خاورمیانه توجه خاصی داشتند و حمایت از آنان را از اصول سیاست خود میشمرده اند.
از جمله این اقلیتها تشکیل فرق مختلف «بابی»،« ازلی » و « بهائی » و هم چنین فرقه اسماعیلیه را می توان نام برد. چنانکه میدانیم پس از ایجاد دو دستگی میان پیروان سید علی محمد باب، صبح ازل به ریاست « ازلیان » و میرزا حسینعلی بهاء به ریاست « بهائی » رسیدند. بطوری که در اسناد و مدارک بایگانی عمومی انگلیس و بایگانی عمومی هند دیده می شود و همچنین بسیاری از مورخان خارجی نیز نوشته اند، این دو فرقه در بدو تاسیس از پشتیبانی خارجیان برخوردار بوده اند.
«لرد کرزن» سیاستمدار مشهور انگلیسی در کتاب« ایران و مسئله ایران» تصریح می کند : « صبح ازل که در قبرس سکنی داشت، مقرری خاصی از حکومت انگلستان دریافت مینمود و در عین حال روسها هم از وی حمایت می کردند. چنانچه تا اواخر انقراض حکومت روسیه تزاری، دربار سلطنتی روس از هیچگونه کمک و جانبداری از بهائیان مضایقه نمی کردند و در مقابل قبرس، عشق آباد کانون بهائیان شد.»
ولی باسقوط حکومت تزاری و تسلط انگلیسها بر سرزمین فلسطین و تنزل مقام و موقعیت و کاهش سازمان ازلیان، انگلیسها لقب سر را به پیشوای بهائیان دادند و کوشیدند چنین وانمود کنند که بهائیان از حمایت آنان برخوردارند. اما بتدریج بهائیان که توسعه و نفوذ جهانی پیدا کردند، بجانب آمریکائیان روی آوردند و با گسترش دامنه بهائیت در آمریکا، در این سرزمین پهناور بفعالیت پرداختند و از انگلیسها روی برتافتند.1
در این میان انگلیسها هم از «اسماعیلیه» و خانواده پیشوایان این فرقه مذهبی جانبداری بیدریغ میکردند و هم از خانواده«آقاخان» در پیش بردن سیاست خود در آسیا و آفریقا استفاده فراوان می بردند.
محمود محمود در باره «آقا خان» نوشته است: «این مرشدزاده محلاتی در لباس زهد و تقوی و عمامه سبز سیادت، به تحریک خارجی در این ایام غوغائی در نواحی یزد و کرمان و بم و بلوچستان برپا نموده، و بالاخره پس از شکست پی درپی از قشون ایران به هندوستان راه یافته در آن مملکت بامقرری دولت انگلیس مشغول ارشاد شد و اعقاب او هنوز هم از آن ارشاد متمتع میشوند. فتنه هائی که در این تاریخ در ایران رویداد همه آنها مربوط میشود به مسافرتی که محمد شاه بطرف هرات نمود... »2
فتنه بزرگی که در لباس روحانیت و بمنظور آشفتن اوضاع جن.ب ایران و انتزاع بلوچستان برپا شد، بدست «سید محمد حسن الحسینی» معروف به آقاخان پسر «شیخ خلیل اله» رئیس فرقه اسماعیلیه صورت گرفت. شاه خلیل که جانشین پدر بود در سال1232_ه (1816_ م) در یزد بدست جماعتی از هنگامه طلبان کشته شد و آقاخان پسر ارشد او که در سال 1219_ ه (1801_م )بدنیا آمده بود و در آن هنگام سیزده سال بیشتر نداشت که جانشینی از پدر را به ارث برد.3
آقاخان خود در این باره مینویسد: پس از وقوع این واقعه( قتل پدرش) خویش و بیگانه، یگانه وار به مخالفتم موافقت نمودند و تقویت امنای دولت سلطانی به معاونت اضداد مزید برعلتها گشته و...4
در این هنگام که فتعلی شاه که متوجه خطر دین سازی در کشور شده بود، برای اینکه غائله را خاموش کند، در صدد استمالت آقاخان برآمد و یکی از دخترانش را به عقد او درآورد و بیست هزار تومان به او وجه نقد داد و موقتاً فتنه را خاموش کرد.
در دوران سلطنت محمدشاه، بنا به پیشنهاد قائم مقام، آقاخان بحکومت کرمان منصوب شد. اما هنگامیکه محمدشاه به هرات لشکر کشید و مرزهای هندوستان بخطر افتاد، انگلیسها آقاخان را تحریک به انقلاب و طغیان علیه محمدشاه کردند، ولی این قیام و طغیان زیاد بطول نیانجامید، زیرا فیروز میرزا او را بشدت سرکوب و قوایش را متلاشی کرد. پس از مراجعت شاه از هرات، فریدون میرزا فرمانفرمای فارس از آقاخان وساطت کرد و او را به تهران فرستاد و در حضرت عبدالعظیم اقامت داد.5
اعتمادالسلطنه در جزء وقایع1255 ه.(1839 م) مینویسد: «هم در این سال آقاخان محلاتی ابن شاه خلیل الله رئیس طایفه اسماعیلیه که سابقاً به بم متحصن شده بود، اطمینان یافته بدارالخلافه آمد و در حضرت عبدالعظیم اعتکاف جست و بنابر سیادت عمامه سبز به سر نهاده بود. حاجی میرزا آقاسی، حاجی عبدالمحمد محلاتی را به زاویه مقدسه فرستاد که آقاخان را کاملا اطمینان داده بدارالخلافه آورد، اگر چه آقاخان بجهت اینکه حاجی عبدالمحمد سابقاً از رعایای او بوده از این معنی استنکاف داشت که بدارالخلافه آید، ولی ناچار تمکین نمود، باعمامه سبز بحضور حاجی میرزا آقاسی آمد و به شفاعت او عفو و مرخص شد و بخانه خود رفت. پس از چندی از خاکپای مبارک همایون اجازت خواست که با اهل و عیال خود به زیارت مکه معظمه مشرف شود و پس از حصول اجازه، اهل و عیال و احمال و اثقال خود را از راه بغداد به عتبات روانه ساخت و بابتیاع اسبهای عربی و غیره پرداخت.
در مدت دو سه ماه تقریباً پانصد راس اسب عربی تحصیل کرده و در هر جا سوار دلیری سراغ داشت او را به بذل وجوه فریفته دور خود جمع نمود و در اوایل رجب با ملازمان و برادران خود بجانب کرمان روان شد، چه هواخواهان و مریدهای او که از جمله فرقه عطاءالاهی بودند داخل در طریقه اسماعیلیه شده در صفحات شهر بابک و آن حدود بودند. خلاصه آقاخان فرمان مجمولی تمام به این مضمون که ما آقاخان را حکومت کرمان دادیم، اهل کرمان باید اطاعت او کنند. و نوشتجاتی بر طبق آن فرمان به اهالی کرمان نوشته، اظهار داشت که من رخصت زیارت مکه خواسته بودم، در بین راه حکم حکومت کرمان به دمن رسید.
از آن طرف چون خبر حرکت آقاخان محلاتی به جانب کرمان به امنای دولت رسید احکام به بهاءالدوله بهمن میرزا حکمران یزد در رفع و رد او صادر شد. همین تفصیل را به فضلعلی خان قراباغی حاکم کرمان مرقوم داشتند. آقاخان چون به خارج شهر رسید، میرزا حبیب الله6 نویسنده خود را با احکام مجعوله نزد نواب بهاءالدوله فرستاد و نواب معزی الیه چون هنوز بی خبر بود به فرماندار دستور داد منزلی در شهر برای اقامت آقاخان مهیا نمایند و چند نفر را معین کرد که روز 15 رجب به استقبال او روند، ولی آقاخان وارد شهر نشد و مستعذر شد به اینکه مشغول اخذ زکوه جماعت عطاءالاهی هستم و راه کرمان پیش گرفت و احکام دفع و منع او به بهاالوله رسیده نواب معزی الیه با جماعتی آقاخان را تعاقب نمود، ولی به او نرسید و به یزد بازگشت و آقاخان بنواحی کرمان رسید و نوشتجات مجعوله خود را به موردم نمود. روز دیگر اخبار صحیح شیوع یافت و کارگزاران دولت به فکر اخذ و قید آقاخان افتادند.7»
آقاخان وقتی دانست تحت تعقیب قوای دولتی قرار کرفته است، بدون اینکه به شهر کرمان وارد شود، به طرف بابک شهرعزیمت کرد. او برای اینکه به انگلیسها خدمت بسزائی کرده باشد، در نظر داشت با کهنداخان، خدارحم خان و مهردل خان که در این ایام با انگلیسها در جدال و زر و خورد بودند، بجنگد و بدین منظور ابتدا قصد تصرف "سیرجان" را کرد، ولی فضلعلیخان قراباغی بیگلربیگی بقوای او شکست سختی وارد آورد. فرمانروای هندوستان وقتی از شکست او با خبر شد، سعیدخان بلوچ را با توپخانه و مهمات فراوانی از راه قندهار و سیستان به کمک قوای آقاخان فرستاد. اما شکست های پی درپی، قوای او را بکلی متلاشی کرد تا جائیکه برآمد از راه بندرعباس و عربستان به هندوستان فرار کند. او در حین عقب نشینی خود را به شمیل رسانید ولی در آنجا از قوای دولتی ایران نیز شکست خورد و "راولینسون" را که در این ایام در قندهار بود، مامور رسانیدن او به هند نمودند. آقاخان در ذیقعده1257 ه (1841 م) وارد قندهار شد و بطوریکه مینویسد: * خرج مهمانی ما را خشکه از قرار روزی صد روپیه مقرر کردند*8
راولینسون در صدد برآمد آقاخان را مامور تسخیر هرات و سپس نامزد پادشاهی افغانستان کند. از موافقت لرد مکناتن را که در کابل به سر می برد باطرح خود جلب کرد، ولی قیام مردانه" وزیرمحمداکبرخان پسر دوست محمدخان و شکست سختی که وی به قوای انگلیس وارد آورد، موضوع تصرف کابل بوسیله آقاخان را بکلی منتفی کرد.9
خود او مینویسد: «پس از دید و بازدیدها شرح احوال ها را شاهزاده محمد*تیمورمیرزا*ورالینسون صاحب خود نوشته و به من القا کردند. نوشتم به لرد مکناتن صاحب و شاه شجاع و جواب در کمال مهربانی رسید و مقرر شد که به معاونت آن هرات را گرفته، ساکن شوم. مگر تقدیر مخالف تدبیر آمد و حکایت بلوای کابل متواتر شد و خلل فاحش در احوال صاحبان انگیز ظاهر شد. »
وقتی خبر همدستی آقاخان با انگلیسها به سرداران بلوچ رسید، شاهزاده "صفدرجنگ" و "محمدعمرخان سردار" نامه ای به آقاخان نوشتند که «اگر بیرون آمدی و به ما ملحق شدی فیهاالمطلوب والا هر وقت دست یابیم اول تو و کسان تورا قتل می کنیم بعد انگیزان را.»10
هنری یول دانشمند انگلیسی در مقدمه ای که بر کتاب"مارکوپولو"نوشته است مینویسد: « ...آقاخان در ازاء مستمری و وظیفه ای که از حکرمت انگلستان دریافت میکرد حسن خدمتی نسبت به ژنرال " نوت " در قندهار و هم چنین " سرناپر " در سند انجام داد.» خود آقاخان در این باره چنین مینویسد :« در آن اوقات جنرال سرچالز پنسیر صاحب و اطرام صاحب در سند بودند و مقصودشان این بود که میرنصیرخان کراچی را واگذارد به آنها و پنسیر صاحب موصوف تمکین نمیکرد و علی مرادخان خیرپوری باجنرال موصوف موافقت نمود و رفته رفته غائله طولانی شد.
من از رهگذر خیرخواهی اسرار بسیار بمیرها نمودم که مصلحت شما اینست که کراچی را واگذارید و آسوده شوید که علاوه از آنچه مداخل سالیانه کراچی است از دولت انگلیس به شما عاید خواهد شد » ولی این خیر اندیشی و نصایح پدرانه در نصیرخان که علاقه بوطن خود داشت موثر نیفتاد و آماده جنگ شد.
اما آقاخان به فرمانده انگلیسی گفت: «موافق قانون اسلام نیست که من و نوکرهای من مدد نکنیم، لکن چون لباس نوکرهای من ملبوس ایرانی است شاید بلوچهای لشکر شما آنها را نشناسند و خللی واقع شود. پس چند دست لباس سندی بدهید که نوکرهای من بپوشند و باشما بجنگ بیایند. قبول نکرد و گفت شما مهمان من هستید و من هرگز چنین تکلیفی را رضا نمی دهم...» آقاخان که براثر دوستی با انگلستان ناچار بکمک لشکریان انگلیسی شتافته بود، سپس مینویسد:« ... و چون قرار داده بودند که شبانه بی خبر در چهاونی شبیخون بزنند و اطرام صاحب و کسانی را که در جهاونی بودند قتل عام کنند محض رضای الهی بجهازات سوار شدند و سلامت ماندند...»11
اما وقتی بلوچها از رفتار آقاخان مطلع شدند با او و نوکرانش بجنگ پرداختند و چهار دندان او را شکستند و 32 هزار روپیه از اموالش را بیغما بردند. آقاخان مینویسد: «... جنرال صاحب سیاهه اموال غارت شده مرا خواستند که از بلوچها مطالبه نمایند. مگر مصلحت چنان دیدند که آنچه از ما غارت شد به بلوچان ببخشند تا آنها را رام و ملک آرام گردد و در عوض از سرکار کمپنی به ما بدهند... »12
پس از این فتح که نصیب انگلیسی ها و آقاخان شد، او قصد ایران کرد و برادر خود "سردارمحمدباقرخان" را در ربیع الاول1260 با تدارک زیادی که حکومت هند دیده بود برای تسخیر قلعه "بمفهل" واقع در منطقه بلوچستان بخ ایران فرستاد.
دکتر فریدون آدمیت مینویسد «همین که آقاخان به سند رسید، دوباره به ارجاع خدماتی گماشته شد، زیرا نقشه تسخیر هرات جامه عمل نپوشیده بود و باید موضوع انتزاع بلوچستان صورت می گرفت. حقاً این روحانی شیاد خدمتهای بزرگی به دولت انگلیس کرد.»13
پی نوشت ها:
1.اسناد و مدارک بیشتری از ارتباط بهائیان_بابیان_ازلیان با خارجیان بطور مشروح در جلد دوم کتاب حقوق بگیران انگلیس در ایران شرح داده شده است.
2.جلد دوم تاریخ روابط سیاسی ایران و انگلیس صفحه390.
3.امیر کبیر و ایران چاپ اول صفحه260.
4.عبرت افزا صفحه5.
5.همان صفحه7.
6.جاعل فرامین سلطنتی به عنوان آقاخان_حاجی میرزا احمد اصفهانی است نه میرزا حبیب الله.
7.منتظم ناصری.
8.عبرت افزا صفحه49.
9.امیر کبیر و ایران صفحه263.
10.عبرت افزا صفحه50.
11. همان صفحه53.
12.همان صفحه56.
13.امیر کبیر و ایران صفحه264.
بسم الله الرحمن الرحیم